تبليغاتX
ایران و اسلام
ایران و اسلام
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
Home Email Archive Designer
اساطیر ایرانی - زمینه های هفت خان

به نام نامي دوست

 

  اگر ميخواستم دومين دورگه را(سهراب را) بررسي كنم ناچار ميشدم كل داستان سهراب را بنويسم كه اينطوري تسلسل منطقي شاهنامه را زير پا ميگذاشتم پس ترجيح دادم سراغ داستان ها بروم و در موقع خود هر دورگه را بررسي كنم بعد از داستان زاده شدن رستم . رستم به سرعت رشد كرد و به جهان پهلوان ايران تبديل شد و عملا جاي سام –انسان ابتدايي- را گرفت .اما براي اينكه به هفت خان برسيم بايد زمينه هاي آنرا بگويم پس ابتدا يك خلاصه از داستان :
   بعد از اينكه منوچهر پسر ايرج پسر فريدون پسر آبتين از نسل  جمشيد پسر هوشنگ پيشداد وپسر كيومرث (دقت كنيد رگه تمام شاهان اساطيري به كيومرث ميرسد) از شاهي كنار ميرود كشور را به پسرش "زو" ميسپارد ولي زو لايق حكومت نيست و با مخالفت بزرگان كشور كنار ميرود و برادرش نوذر –پدر طوس- شاه ميشود ولي مردم تجمع ميكنند و خواهان بركناري نوذر نا لايق ميشوند و مي خواهند كه كسي مردي زاهد از نوادگان فريدون را به نام  كيقباد از البرز كوه بياورد تا بر مردم حكومت كند و رستم ميرود و كيقباد را مي آورد و شاه ايران ميكند به خواست مردم .كيقباد سرسلسله كيانيان است رستم اولين تاجي راكه ميبخشد  به كيقباد ميدهد .

بعد از كيقباد پسرش كيكاووس به شاهي ميرسد اما كيكاووس به كارداني پدر نيست كيكاووس خودسر و يك دنده و لجباز است .از طرفي سالهاست ديوان در مازندران خانه كرده اند كاووس بدون مشورت بزرگان به مازندران لشگر ميكشد ولي ديو سپيد دستگيرش كرده و خود و سپاهش را كور ميكند در اين بين خبر به زابل ميرسد و زال رستم را به اولين ماموريت پهلواني بزرگش روانه ميكند . به رستم مي گويد مازندران دو راه دارد يكي راه امن ولي طولاني وديگري راه كوتاه ولي پر خطر . رستم از راه كوتاه ميرود از هفت خان ميگذرد ديو سپيد را ميكشد و روغن جگرش را در چشم كاووس ميريزد تا كاووس بينا شود . بعد از هفت خان داستان سهراب پيش مي آيد .

خوب خلاصه داستان را مرور كرديم حال كمي بازش ميكنيم .اول بايد  به روي كار آمدن كيقباد به خواست مردم –دموكراسي – بپردازيم .و يك نكته سوال برانگيز است و آن اينكه چرا مردم ايران زير بار حكومت نوذر نرفتند ولي حاضر به اطاعت از كاووس شدند؟به دو نحوه ميشود به اين سوال پاسخ داد يكي اينكه در كمال تعجب ميبينيم كاووس هرچند خودسر و يك دنده است هرچند با اشتباهاتش مدام ايران را به خطر مي اندازد ولي بد نيست!اهريمن نيست!و سر انجام ميبينيم در داستان كيخسرو با خرد رفتار ميكند . در واقع رستم در تمام پيكار هايش قبل از كيخسرو به يك دليل به جنگ ميرود : دردسر كاووس درون!كاووس قسمت سركش و خودسر رستم است!كاووس از رستم –از انسان – جدا نيست ولي در عين حال رستم هم نيست!كاووس نماد احساسات گرايي ايران است نماد شوق منفي !كه خود و ايران را به خطر مي اندازد و ميبينيم كاووس هر چند بد نيست و خير خواه ايران است ولي در كار ها مشورت نميكند اهل خرد را ارج نمينهد و همواره چوب بيخردي را به خود و كشورش ميزند!آري كاووس نماد احساسات افراطي ايران است كه الحق در تاريخ حقيقي هم شاهد آن بوده ايم و هستيم و تجلي آنرا در اساطير هم ميبينيم .اما جواب دوم را از ديدگاه اجتماعي ميشود داد ،گفتيم اساطير از آرمان و آرزوهاي ملت ها تشكيل ميشوند كمي به داستان كيقباد دقت كنيد آيا در تمام تاريخ ما چنين اتفاقي افتاده؟آيا واقعا شده شاهزاده اي مانند نوذر تنها به خاطر خواست مردم بدون اعتراض تخت شاهي را به مردي اهل كوهستان مثل كيقباد بدهد!؟و خود مطيع شود؟ آيا اين عمق دموكراسي واقعا درتاريخ ما سابقه دارد؟نمونه اي ديگر از اين رفتار ها را در داستان كيخسرو در مورد فريبرز خواهيم ديد .اين داستان ها نمود آرزو هاي ملت ماست!تصور من اينست كه مردم ايران با مشاهده برپايي دموكراسي در آتن در حدود 2600سال قبل حتي با وجود شاهان عادلي كه داشته اند در ضمير ناخود آگاه خود شيفته اين نوع حكومت شده اند هر چند كه دموكرات هاي آتن خود به فساد افتادند تا جايي كه به سقراط شوكران خوراندند ولي همواره مرغ همسايه غازه!در ثاني ميشود ريشه اين تفكر را در حكومت ساسانيان هم جستجو كرد كه مردم به عين ديدند كه اين توالي پدر و پسر در شاهان چطور حكومت عادل انوشيروان را به ظلم خسرو پرويزي كشانيد در حاليكه اگر اتفاقي كه در مورد كيقباد افتاد در تاريخ واقعي هم مي افتاد حكومت فاسد نميشد!؟حال به كاووس نگاه كنيد مردم نوذر را نميخواهند چون او را لايق حكومت نميدانند و كيقباد را به شاهي بر ميگزينند كيقباد نماد مردمي بودن حكومت است حاصل يك انقلاب نرم در تاريخ اساطير ما ولي همانطور كه در تمام تاريخ هر انقلابي از مسير اصلي خود منحرف ميشود و اتحاد اوليه به تفرقه مي انجامد انقلاب اسطوره اي ما هم همين سرنوشت را مي يابد! در ابتدا با حداكثر آرا و بعد ها با تفرق آرا! اما بعد از كاووس نوبت به بررسيه ديوان مي رسد همانطور كه گفتم به نظر من ديوان در ايران زمين نماد خلق و خو هاي اهريمني هستند –و ميبينيم كه كاووس اسير خلق و خو هاي اهريمني ميشود – و ميبنيم اين ديو ها ميروند در مازندران خانه ميكنند چرا؟ چون مازندران آبادترين استان ايران است يعني ديو ها (اخلاق بد ) اولين جايي را كه ميگيرند مواهب ارزشمند انسان است (مازرندران) حال رستم  در اولين دوراهي زندگيش قرار ميگيرد آيا به نجات كاووس خودخواه برود يا نه؟كاووس شاه ايران است و همانطور كه گفتيم اهرميني نيست بلكه بيشتر احساساتيست و كم خرد  از نظر اجتماعي كه به داستان نگاه كنيم رستم ميداند ايران به هر حال شاه ميخواهد پس بايد برود از ديدگاه انسانشناسي هم وقتي به شاهنامه نگاه ميكنيم مي بينيم خرد بايد احساس را كنترل كند و از ديو ها محافظت كند پس رستم بايد برود و ميرود .

اما رستم راه كوتاه و پر خطر را انتخاب ميكند (بازهم دو راهي)چرا؟چون از نظر اجتماعي بايد هر چه زودتر شاه به كارش برگردد (شاه هر كه باشد قله ملت است بايد باشد شاه كه برود كشور بي حاكم ميشود و هيچ مرضي چون هرج و مرج به ايران ضربه نزده رستم آنارشيست نيست!)و از ديدگاه عرفاني اگر براي نجات احساس كه دچار اهريمن شده است شتاب نكرد گمراهي فزون ميشود

طي اين مرحله بي همرهي خضر مكن        ظلمات است بترس از خطر گمراهي

 

احساس –دل – در اينجا كاووس احساس است موسي است!و خرد خضر راه است و رستم نماد خرد است كاووس(احساس يا موسي)بي خضر رفته و اسير شده و كور شده (كوري نماد از دست دادن بينش  است )و حال رستم (خرد) بايد به نجات احساس برود و بايد عجله كند چون ممكن است كاووس (احساس ) بميرد و اگر احساس بميرد انسان با همه خرد خود اهريمن ميشود (افراسياب خرد دارد و احساس ندارد ).در راه از هفت خان ميگذرد .

 

همكنون...

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 8:17 توسط همکنون... |
اسطیر ایرانی -رستم کیست؟

به نام نامي دوست

 

اين نوشته رو كه در واقع دنباله پست قبليه بخوونيد :

 

  در ادامه نگاه كلي به شاهنامه  (قصد دارم تك تك داستان هاي شاهنامه رو بررسي كنم در آينده ) نكته ريز ديگري كه جلب نظر ميكند وجود دو رگه ها در شاهنامه است  از بين عده زياد دو رگه هاي شاهنامه فقط به پنج تن ميپردازم :رستم ،سهراب ،سياوش ،كيخسرو و اسفنديار كه همگي از چهره هاي درخشان شاهنامه هستند .
   رستم

رستم كيست؟يك پيلتن قوي با خودي از سر ديو سپيد هولناك يك خونريز يك جانور خور حرفه اي ؟واقعا رستم كيست؟ براي جواب دادن به اين سوال ناچاريم داستان زال و رودابه رو مرور كنيم : بعد از آنكه سام پشيمان شد و زال را از البرز به خانه آورد به او فن جنگ آموخت و اورا نزد فرزانگان برد تا علم و خرد بياموزد زال نماد خرد ايران است دقت كنيد در جاي جاي تاريخ ما ملت ما در آرزوي وصال به سيمرغ بوده اند و سيمرغ نماد آرزو ها و آرمان هاي ماست كه اوج سيمرغ خواهي را در منطق الطير عطار مشاهده ميكنيم حال زال از بدو تولد و نوزادي به سيمرغ رسيده است! اگر همه ميكوشند به سيمرغ برسند زال از نزد سيمرع بازميگردد! زال همانطور كه گفتم نماد خرد و پاك انديشي (پندار نيك) ايران است .رودابه كيست؟دختر مهراب و سيندخت .مهراب نواده ضحاك اهريمن خو ضحاك تازي!و سيندخت هم از نژاد عرب است . مهراب علي رغم ضحاك مردي دادگستر است (كردار نيك) كه بر كابلستان حكم ميراند و دوست نزديك سام –استاندار زابلستان – است آمد شد هاي سام و مهراب موجب بر افروخته شدن عشق رودابه در دل زال ميشود. زال نديده و فقط از گفته هاي ديگران فريفته رودابه ميشودو درست رو دابه هم همينطور بدون ديدن زال عاشق او ميشود زال شبانه به زير پتجره اطاق رودابه ميرود ولي چون راهي براي دخول نمي يابد رودابه گيسوان بافته اش را باز ميكند تا زال بوسيله انها بالا رود زال گيسوان را مي بوسد و رودابه را آزرده نميكند و جهيدن به اطاق ميرود .رودابه نماد طهارت و پاكدامنيست – وباز يك دختر عرب است- در اين ديدار مخفيانه هيچ گناهي رخ نميدهد(كردار نيك) و هيچ عشق اهريمني راه نمي يابد . والبته اين زلف كه اينقدر در اشعار حافظ و سعدي و مولانا  ازش سخن رفته همين زلف رودابه است زلف راهنما و راه  رسيدن به معبود است كه اولين بار فردوسي پاك در شاهنامه مطرح كرده است .خلاصه رودابه و زال ميخواهند ازدواج كنند ولي مهراب مخالفت ميكند و حتي قصد كشتن رودابه را دارد كه سيندخت  كه نماد فداكاري در شاهنامه است –والبته تازيست – حاضر ميشود بميرد ولي دخترش رودابه زنده بماند .مهراب هم هر چند تندخويي ميكند ولي با گفته ها و خرد سيندخت پشيمان ميشود(گفتار نيك) و راضي ميگردد ولي مشكلات بر سر اين ازدواج كم نيست براي اين وصلت كه در واقع وصلت بين خاندان بزرگترين پهلوان ايران و نوادگان ضحاك است اجازه شاه ايران هم شرط است .شاه ايران كيست؟در اين زمان منوچهر فرزند ايرج و نوه فريدون شاه ايران است –منوچهر از شاهان عادل شاهنامه است- بهر ترتيب زال سام و منوچهر را راضي ميكند و پيوند صورت ميگيرد .رودابه رستم را آبستن ميشود ولي باز هم مشكل بوجود مي آيد(انگار تمام دنيا نميخواهند رستم به دنيا بيايد همانطور كه در داستان آدم در قرآن مي خوانيم فرشتگان گفتند براي چه آدمي خونريز ميسازي خدا؟و جالب اينكه رستم هم خونريز خواهد شد !) بچه سر و ته آمده و نيم بدنش خارج نميشود زال مضطر ميشود و پر سيمرغ را آتش ميزند سيمرغ ميگويد نوعي گرد درخت را با شراب مخلوط كنيد و به رودابه بدهيد تا بيهوش شود –داروي هوشبر-و بعد شكم رودابه را چاك زنيد و بچه را خارج كنيد در واقع سزارين كنيد!در واقع نخستين انساني كه با اين روش به دنيا مي آيد رستم است نه پل سزار و اين سر و تو به دنيا آمدن رستم يعني چه؟يعني عصيان!يعني تفاوت !يعني رستم حتي از بدو تولد بر عليه نظام هاي هميشگي موجود عصيان ميكند!رستم برعكس به دنيا مي آيد چون قرار است رفتار انسان ها را عوض كند!(و اين وارونگي رفتار رستم را با وارونگي رفتار آدم و حوا با رفتار فرشتگان مقايسه كنيد )

رستم دو رگه است آنهم چه دو رگه اي!يك رگش از زال و سام و نيرم است و يك رگش از مهراب و ضحاك! اما به پدران و مادران رستم نگاه كنيد هر يك نماد چيزي هستند رستم پهلواني را از سام، خرد را از زال، پاكدامني را از رودابه فداكاري را از سيندخت و دادگستري را از مهراب به ارث ميبرد!و البته تندخويي ذاتيش را از مهراب و غفلت ها و گاها كاهليش را از سام!

حال دوباره ميپرسم رستم كيست؟رستم نماد انسان است!در شاهنامه آدم هاي فرشته نما زياد داريم در واقع بهتر است بگوييم فرشته هاي انسان شده مثل سياوش مثل كيخسرو و...ولي رستم نماد يك انسان است با همه ضعف ها و قوت ها رستم خرد دارد و ولي در شاهنامه بي خردي هم از رستم ميبينيم رستم درستكار است ولي چنانكه ميدانيد سه بار نيرنگ به كار ميگيرد !

آري  اگر در شاهنامه هر فردي نماد چيزيست رستم نماد انسان است انساني كه زندگي آرامي ندارد –همانطور كه رستم ندارد – مدام در كش و قوس است مدام در جنگ با ديوان و شيران و دشمنان است مدام در مبارزه است و چرا بايد رستم شخصيت اصلي اساطير ايران باشد؟چون انسان مطرح است!و چرا بايد دو رگه باشد آنهم از دو رگ كاملا متفاوت؟چون انسان تعلق نميپذيرد "رستم" بايد متعلق به همه باشد نه يك قوم نه يك نژاد خاص و چرا رگ شاهي ندارد؟چون  بدنه انسانيت و انسان ها متصل به رگي شاهي نيست!(البته منظور ازرگ شاهي رگ كيانيست)

آري رستم در دنياي نماد هاي شاهنامه و اساطير نماد انسان است!انساني كه از يك سو بايد دشمنان تيز دندان خارجي را نابود كند از سوي ديگر ديوان خانه كرده در درون را(ديو ها به نظر من در شاهنامه نماد خلق و خو هاي بد و اهريمني هستند كه جالب است ديوان ميروند در مازندران آباد خانه ميكنند!يعني خلق و خو هاي بد اول بهترين مواهب انسان را نابود ميكنند) از يك سو با گستاخي افراسياب هاي بيرون بجنگد و از سويي ديگر با كارشكني و پيمان شكني –توبه شكستن – هاي كاووس درون از يك سو بايد به دين و ايمان و خدا احترام بگذارد و از يك سوي منش بزرگ خود را خرد نكند .

آري رستم نماد انسان است ولي يك تفاوت دارد با زال چه؟زال پرورده سيمرغ است سيمرغ نماد پرورندگي و پرورش و چاره گريست سيمرغ سايه مهر خداوند است بر ايران كه در البرز-بام ايران- خانه كرده  تا سايه مهرش بر همه ايران بيافتد اگر كمي دقت كنيم راهنما هم هست و ياري كننده و پرورش دهنده سيمرغ به نظر من نماد پيامبرست از جانب خدا! اما چرا سيمرغ انسان شاهنامه را مانند زال پرورش نميدهد؟چون رستم –در واقع بشريت- به بلوغ رسيده اند!ديگر نيازي به سيمرغ به رهبر به پيامبر ندارد و ميبينيم همه چيزهايي كه سيمرغ (پيامبر)به زال (انسان ابتدايي و نابالغ كه حتي در ظاهرش هم بدويت ديده ميشود و سپيد موي و سرخ روست ) داد رستم (انسان به بلوغ رسيده )خود به دست مي آورد!ببينيد چه شباهتيست در اين داستان اساطير ما با فلسفه ختم نبوت در ختم نبوت ميگوييم در عصر محمد انسان به حدي رسيد كه بدون نياز به راهنما خودش بر پايه خرد خود و البته ياري گاه گاه يزدان راه حق را به پيمايد ودرست همين موضوع را آشكارا در شاهنامه مي بينيم!

 باز پشيماني سام را از اينكه زال را در البرز رها كرد با پشيماني رستم از كشتن سهراب مقايسه كنيد سام وقتي پشيمان ميشود فرصت جبران دارد ميرود و زال را بر ميگرداند چرا چون سام هم انسان نا بالغ است ولي انسان بالغ فرصت جبران نمي يابد!باز اين موضوع را به حكايات قوم بني اسرائيل در قرآن مقايسه كنيد بني اسرائيليان مردمي نابالغ بودند و اگر اشتباه نكنم دوازده بار اشتباه كردند و مغضوب خدا نشدند و بخشيده شدند و فرصت جبران بعد از پشيماني داشتند ولي هرگز چنين فرصتي به انسان هاي عصر امروز داده نميشود كه مثلا گوساله پرست شوند و بعد توبه كنند و بخشوده گردد!ببنيد عمق شباهت بين اساطير ايراني را با تعاليم قرآن !  رستم نماد انسان بالغ شده و رها شده است سيمرغ و يزدان او را رها كرده اندتا خود تصميم بگيرد (لحظات بحران و دو راهيي هاي زندگي رستم را ببينيد) همه قصد فريفتنش را دارند: سهراب ،افراسياب ،كاووس ،پيران اسفنديارو پيرزن جادوگر! وباز مقايسه كنيد با حرف اسلام و قرآن كه ميگويد ما انسان را آفريديم راه خير و شرش را به او آموختيم حال يا به راه راست ميرود يا گمراه ميشود!اين همان رها شدگي انسان بالغ است كه در شاهنامه و اساطير ايران هست و در قرآن هم هست .آري رستم نماد انسان است اما،

 

رستم نماد انسان تنها، رها شده، مسئول و چاره گر است !

 

همكنون...

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 8:43 توسط همکنون... |
اساطیر ایرانی -نقش فردوسی در این میان
  به نام نامی دوست

   از عجیب ترین مظاهر تفکر هر ملت مجموعه ای از داستان روایات و آرزوها قهرمانی ها و پهلوانی ها ست که از آن به اساطیر تعبیر میکنیم .اسطوره ها اصولا در تمدن های بزرگ جهان ظهور یافته اند در چین در هند در ایران در یونان و... . آرزوهای تحقق نیافته هر ملتی ابتدا به صورت یک نیاز وافر همانگونه در فرد تجلی می یابد در اجتماع تجلی کرده و بعد همانطور که در روانشاناسی فروید مطرح شده وارد کانال ناخود آگاه میشود و در طی این گذر ممکن است تغییر ظاهر کند چنانکه روانشناسان ترس های واهی یا فوبیا را در واقع ترس هایی میدانند که تغییر ظاهر داده اند .
   این آرزو ها طی صد ها سال به شکل اساطیر در می آیند .بیشتر از این نباید سخن به درازا گفت و ذکر همین نکته کافیست که اساطیر هر ملت تارخیست که آن ملت نداشته اند!و در واقع مجموعه امال و آرزو های هر ملت است البته هر اسطوره ای رنگی از حقیقت را دارد به خصوص اساطیر ایرانی که از نظراتی که بعد ها ذکر خواهم کرد منحصر به فرد هستند .
   اما به مجموعه منظوم و مشهور اساطیر ایران یعنی شاهنامه عظیم حکیم ابوالقاسم فردوسی که نگاهی کلی بیاندازیم اساطیر ما متشکل از دو عنصر هستند و این دو آنچنان در هم آمیخته اند که گاهی عملا تشخیص و تمییز آنها امکان پذیر نیست .و این دو عنصر یکی همان اساطیر سینه به سینه گشته و مردمی ماست و دیگری نکاتی که فردوسی برجسته کرده است .دقت کنید فردوسی در هیچ داستانی دست نبرد و صرفا برخی نقاط را پر رنگ کرد .اما به اساطیر کهن خواهیم پرداخت اما نکاتی که عملا بزرگنماییشان توسط فردوسی شاعر متعد شیعه مشهود است به خصوص در دو نکته حائز اهمیت است :
۱- در شاهنامه تقریبا به تعداد مردان بزرگ و پاک مردان خوار و ناپاک هم داریم ولی این مسئله در مورد زنان شاهنامه صادق نیست در تمام شاهنامه تنها زن ناپاک سودابه زن کاووس است .و اصولا داستان شاهنامه علی رغم اینکه بیشتر داستان های حماسیست عملا یک داستان مردانه صرف نیست زنانی چون سیندخت، رودابه، تهمینه، فرنگیس ، سودابه ،آذر گشب ،منیژه و کتایون و...  که در اوج زیابیی می بینیم عده ایشان چون رودابه و سیندخت عرب هستند و کتایون دختر قیصر روم  همگی پاک هستند و همگی در بطن داستان ها حضور دارند و جالب اینجاست در شاهنامه هر مردی که به زنی بی احترامی می کند کشته میشود یا مجازات میگردد ابتدا سهراب که مادرش تهمینه را به مرگ تهدید میکند یا مهراب که با سیندخت بد صحبت میکند یا اسفندیار که با کتایون تندی میکند . اما در این میان اختلاف سیاوش با سودابه و حتی مرگ سودابه به دست رستم هیچکدام این عواقب را به دنبال ندارد چرا؟چون در ایران زمین و در اندیشه ای که مطمئنا رد پای فردوسی در آن وجود دارد هر زنی محترم نیست!و یک فمینیسم کور کورانه حاکم نیست بلکه این تنها زنان پاک هستند که در کلام حکیم طوس این مایه ارج یافته اند .
۲- اما مورد دوم را از پی مورد اول ذکر میکنم ،تنها زن فاسد شاهنامه عرب است! تازیست!دختر شاه هاماوران  است! یمنیست!و در جای جای داستان سیاوش در شاهنامه هر جا نامی از سودابه برده میشود کلمات تازی و هاماوران تکرار میشود .این تازی ستیزی که در سوسمار خور خواندن اعراب به اوج خود میرسد در جای جای شاهنامه در تار و پود شعر پارسی توسط حکیم طوس گنجانده شده و این یکی از معجزات فردوسیست که در عین حال که شور انگیز ترین سروده هایش در نعت پیامبر اسلام و علی و آل علیست  عرب ستیزی در آن موج میزند و در عین حال به مبارزه فرهنگی و نشاندن تمدن غنی ایرانی به اعراب میپردازد اندکی به حضور اندیشه اسلامی و عرفانی و قرانی در شاهنامه لطمه نمیزند!

خیلی حرف زدم و خیلی هم کتابی حرف زدم . ادامه این مطلب رو به زودی می نویسم

همکنون...

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 12:36 توسط همکنون... |